روزمره گی
امروز خیلی دلم گرفته بود . نمیدونم شاید حوصلم سر رفته بود یا از یه جایی ناراحت بودم . هر چیزی ممکن بود . داشتم دیونه میشدم برا همون با خواهره زدیم بیرون .اخه من هر وقت میرم بیرون حالم خوب میشه . کل شهر و قدم زدیم . بیچاره خواهره با اینکه خسته بود باهام اومد .اخرا دیگه داشت فحشم میداد که گفتم بریم خونه .جاتون خالی خیلی خوش گذشت .حالم حسابی خوب شد .
از یکشنبه امتحانام شروع میشه .به عبارتی دیگه بدبختیام .این روزا اصلا حوصله درس خوندن ندارم .البته فقط من نیستم که حوصله درس و ندارم بلکه تمام دوستام هم اینجورین.اوضاع مدرسه هم بد نیست .من و شادی خانم م رو در همه حال ضایع کردیم ُ، با این کارمون خیلی حال میکنیم .کل مدرسه زیر دست ماست .این روزای اخر مدرسه رو اباد کردیم.امیدوارم خانم م سال دیگه بازنشست نشه . اخه اگه باز نشست بشه ما کیو باید مسخره کنیم ؟؟؟![]()
پ.ن: لطفا برام دعا کنید تا امتحانامو خوب بدم .
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۰ ساعت 21:21 توسط پرنسس نادیـــــــا
|
❤دختری هستم که با دیگران تفاوت های زیادی دارم ،❤ اهـــــل ناز و از این جور چیزا هم نیســتـــم ، رک حرفمـــــــــو میزنــــــــــم !