دو تا غم پشت سر هم
تو اتاقم نشسته بودم و درس میخوندم . مامانه داشت نماز میخوند . هنوز یک ساعت هم نبود که از موسسه اومده بودم . یهو گوشیه مامانه زنگ خورد . عمو با لحن غم انگیزی از پشت گوشی گفت : هر چه زودتر خودتونو به خونه مامان اینا برسونید برای بابابزرگ اتفاق بدی افتاده .من اول نمیدونستم که عمو چی میگه ولی وقتی مامانه شروع کرد به گریه کردن کم کم فهمیدم .این خبر تاثیر خیلی بدی روم گذاشت ..وقتی به خونه بابابزرگم رسیدیم همه داشتن گریه میکردن . رفتم جلو و گفتم : چرا گریه میکنید مگه واقعا بابابزرگ مرده ؟؟؟؟؟ شاید نتونید درک کنید که چی میگم ولی این اتفاق بدترین اتفاق تو عمرم بود .همه میومدن و تسلیت میگفتن ولی تسلیتشون چه سودی داشت ؟؟؟؟؟؟ ایا بابابزرگم بر می گشت ؟؟؟ بیشتر از همه مامان بزرگه ناراحت بود و همش بی قراری میکرد .به هر جایه خونه که نگاه میکنی یاد خاطرات خوش با بابابزگه میوفتی .دلم خیلی براش تنگ شده . ای کاش الان کنارم نشسته بود و بغلم میکرد .
حالا این یه اتفاق بد بود . دومین روز بعد از فوت بابابزرگم اقایه جینجر هم برایه همیشه از پیش ما رفت .مونده بودم برایه بابابزرگه گریه کنم یا جینجر .اقایه جینجر دو سالش تموم شد ولی ما فکر میکردیم که هرگز از پیش ما نمیره یا شایدم فقط من این فکرو میکردم . شروع سال ۱۳۹۰ به اندازه کافی برای خانواده ما نحس بود ولی ایا این نحسی تا اخر باقی میمونه ؟؟؟؟؟ لطفا دعا کنید خدا امسال روز هایه خوشی رو به ما نشون بده .
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۰ ساعت 21:56 توسط پرنسس نادیـــــــا
|
❤دختری هستم که با دیگران تفاوت های زیادی دارم ،❤ اهـــــل ناز و از این جور چیزا هم نیســتـــم ، رک حرفمـــــــــو میزنــــــــــم !